به یاد دکتر بشر دوست که می گفت زنان فروکاسته و من فکر می کردم این کاهش از اجتماع بود...

 

اتومبیل ها

اتومبیل های شیک

دختران جوان را سوار می کنند

روسپیان جوان را پیاده می کنند

 

حالا هر روز به پشت بام می روم

 فاتحه می خوانم

و فکر می کنم

حق با خدا بیامرز نیچه بود.

 

 

 

 

  ای غرقه به خون پیرهن سبز تن دوست...

 

از آغاز این روایت در هراسم

می ترسم بگویم شهر

و روایت از اتوبوس های قدیمی پیاده شود

قدم به پارک هایی بگذارد

که علیرغم کهن سالی درختانش

روسپیان جوانی دارد

 

می ترسم بگویم

آزادی

و روایت سر از کلماتی در آورد

که واج های جویده شده ای دارند

بگویم پرواز

تفنگ ها ماشه هایشان را بچکانند

درنا ها  نیامده برگردند

و مرداب هایمان

همینطور بی مهاجر بماند

میترسم

می ترسم بگویم مرگ

و روایت به چاله ای ختم شود

که رویش مشتی خاک می پاشند.

 

                                        ۲۲/۳/۸۸

 

 

 

سارا

 

 

در گلویت سازی خانه داشت

تارهایش را که می نواختی

عاشیق ها به زمزمه می آمدند

و سیلی که از چشم هایمان سرچشمه می گرفت

سارا را با خودش می برد

 

تو باید گلویت را به یادگار می گذاشتی

تا دلم که گرفت

عاشیق ها را به زمزمه بخوانم

و خودم را در آب ها رها کنم.

 

 

 

عاقبت

آنقدر زنده می مانیم

که بمیریم.

 

 

 

 

همیشه...همان

 به اساتید بزرگوارم

دکتر ژاله

دکتر مومنی

دکتر بشردوست

که بار محنت روزگاران را بر دوش دارند.

 

 

نه برادر!!

دری نیست

پنجره ای حتی

اصلآ بی خیال در و پنجره

ـ آسمان ابری تر از آن است که فکرش را می کردیم ـ

 

بیا در پستوی این خانه بنشینیم

همه چیز را پنهان کنیم

و به این فکر کنیم

که نور از کجا نمی تابید

نور از کجا نمی تابد

نور از کجا نخواهد تابید.

 

 

دیروز      امروز    ...

 

(اثری از پابلو پیکاسو)

 

دیروز

تو به خیابان آمدی 

دست فروش ها دهانشان را گم کردند

ماشین ها برایت بوق زدند

و کفر گلدسته ها بالا آمد

امروز

من از خیابان گریختم

از دست فروش ها

ماشین ها

و از الله اکبر گریختم.

 

 

 

از آغاز...

 

 

 

 

تو می روی

و سالی که نکوست

از بهارش پیداست.

 

 

واپسین سرود

 

 

 

دهل زن ها می نوازند

سرنا ها دم گرفته اند

بیدار شو قناری مرده

                    بیدار شو

 

حیاط را آب پاشیده ام

لباس های خانه را تکانده ام

پنجره ها را گرد گرفته ام

بیدار شو قناری مرده

               ترانه های فدیمی را زمزمه کن

 

می بینی؟

کودکان فشفشه هایشان را روشن کرده اند

لبخند

       در های شهر را

 یک به یک

              به صدا در آورده

بهار آمده

قناری مرده ی من

خورشید رانزدیک تر نمی بینی؟

 

به کدام آدم برفی دل بسته ای؟

غم کدام گل یخ با توست؟

که بشقاب های سبزه را

ماهیان تنگ را

به گلوی تو راهی نیست

 

تو در زمستان مانده ای اما

خورشید نزدیک تر می تابد

و برف ها آب شده اند.

 

 

 

                 

دو کلمه...

 

ای کاش که جای آرمیدن بودی...

 

یکسال از زمانی که این وبلاگ تاسیس شد گذشت و آنچه که مانده است خرده شعر هایی است که روایت جان کندن ماست در جهانی که در آن زیسته ایم.روایت سگ دو زدن ها و کنکاش کردن ها میان هزاران کلمه که بیش از آنکه مرهمی بر درد باشد بار گرانی است بر دوش.بعضی وقت ها این کلمه ها بلایی به سرم می آورند که می خواهم از هرچه شعر و شاعری است توبه کنم ولی به قول هادی وحیدی عزیز:کرمی است که در اندرونمان می لولد.

دیشب که رباعیات خیام را تورق می کردم بار دیگر به این رباعی بر خوردم.به راستی منزلگاه این همه تکاپو و کنکاش چیست؟ماحصل این همه تلاش چیست  وقتی کوزه گر دهر((می سازد و باز بر زمین می زندش)).در این آمد و شد مکرر فصل ها چه رازیست؟نه خیام جواب داد نه من میدانم و می توانم.باری شما بگویید...

 

    ای کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

                                                              یا   این   ره   دور  را  رسیدن  بودی

    کاش از پی صد هزار سال از دل خاک  

                                                              چون سبزه ی امید  بر دمیدن  بودی

                                                            

 

 

اتوبوس

 

روزی اتوبوس

مرا کنار یک گورستان قدیمی

پیاده خواهد کرد

 

و من جاودانه خواهم شد.

 

 

 

چتر

 

این  شعر از کارهای قدیمی من است و پیشتر هم در وبلاگم ثبت کرده ام 

اما حال و هوای امروزم باعث میشود که این ها را زمزمه کنم و دست بگزم و آه بکشم...

 

به باران می اندیشم

به روزهایی که می توانستیم

زیر یک چتر زندگی کنیم.

 

 

 

شعر هایی برای سرزمینم

 

 

باید برای سرزمینم می گریستم

 

این شعر را نوشتم.

 

*****

 

نوار همینطور می خواند

((وطن پرنده ی پر در خون...))

و من

در میان مردمانی که در رفت و آمدند

 سال هاست

به دنبال چیزی می گردم

که  پیدایش نمی کنم.

 

 

دو شعر کوتاه

 

جفتی ماهی داشت 

تنگ بلورمان

یکی شان مرد

دیگری

       دریا را فراموش کرده است.

 

*****

 

راست می گفت

کودک همسایه:

((پرنده را که از قفس آزاد بگذاری

پرمی کشد

می رود

برنمی گردد))

 

 

توله سگ

 

 

آی توله سگ بیچاره

کاش میتونستم کاپشنمو بدم بهت

که اینقد زوزه نکشی

مامان بابامو بیدار نکنی

 

اما حیف...حیف

 فردا باید برم مدرسه 

 

 

چند شعر کوتاه

 

به آینه نگاه می کنم

به چین های پیشانی ام

شاید خاطره ای دور

در من زنده شود

 

*****

 

سرد و ابریست

 آسمان گلویم

به زودی از چشم هایم برف خواهد بارید

 

*****

 

نشستیم

سیگاری گیراندیم

و هنگام رفتن

به مرده هایی که رو به قبله خوابیده بودند

گفتیم:

خدا پشت و پناهتان.

 

 

به برادران آویزانم

 

 

((گلگونه ی مردان خون است))

این را در کتاب های مدرسه خوانده بودیم

اما هرچه دقیق تر می شدم

این دست و پا زدن

میان حلقه ی طناب را

نمی شد به حساب انا الحق گذاشت

 

ما گرسنه تر از آن بودیم

که شهر به شهر

                     کوی به کوی

در خیابان ها راه برویم

به پلیس ها بی اعتنا باشیم

و بانگ برداریم

                  ((انا الحق))

ما فقط

          گهگاه

که چوب الف بر سرمان سنگینی می کرد

استخوان هایمان می لرزید

دندان هایمان می لرزید

دست هایمان شبیه مشت می شد

و آرام

        زیر لب زمزمه می کردیم:

                                          ((آزادی))

 

 

دو شعر کوتاه

 

۱)

آی گربه های آواره

از من نترسید

من آن سگی که شما فکر می کنید نیستم.

 

۲)

یه آدم برفی چه آرزویی داره؟

 

آفتاب در نیاد

زمستون تموم نشه

برفا آب نشن.

 

 







همه چيز را جفت برداشته ام

شلوار

پيراهن

شورت

جوراب

...


كشتي نوح است اين چمدان.

 

 

بعد نوشت:

گویا پیش از من هنرمند شاعرمان گروس عبدالملکیان از تعبیر کشتی نوح به این شکل بهره جسته بود

که بنده اطلاعی از آن نداشتم.بر خود واجب دیدم که حق پیش دستی و استادی گروس عزیز را به جا

آورده باشم و شعر مذکور را در این پست درج نمایم.

 

 

 یک جفت کفش
چند جفت جوراب
با رنگ های نارنجی و بنفش
یک جفت گوشواره ی آبی
یک جفت...
کشتی نوح است این چمدانی که تو می بندی
بعد صدای در
بر پیراهنم گذشت
از سینه ام گذشت
از دیوار اتاقم گذشت
از محل های قدیمی گذشت
و کودکیم را غمگین کرد

کودک بلند شد
و قایق کاغذی را در آب انداخت
آب ها به آینده می رفتند
همین جا دست بردم به شعر...
دانه های تسبیح ریختند
من
تو
کودکی
قایق کاغذی
نور
آینده
تو را با کودکیم
بر قایق کاغذی سوار می کردم
آن وقت با نور
در انتظار طوفان قدم می زدیم.

 

 

 

 

 


 

Click to view full size image

 

ما در کلبه ای دور آرام خواهیم گرفت

دورتر ازین جهان

درون شعر من

 

۲))

 

حرف تو را

با ابر ها در میان گذاشتم

 

باران گرفت.

 

 

 

با سلام

در روزهای که گذشت بار دیگر شاهد آن بودم که عده ای بی فرهنگ که احتمالن در مناظرات و مباحثات رو در رو مغلوب واقع شده اند با رویکردی سخیف و موهن در رسانه ی مجازی به وسیله ی کامنت هایی که جز افسوس و دریغ احساس دیگری در انسان بر نمی انگیزد اقدام به تخریب اینجانب نموده اند.زهی خیال باطل که شکر خدا تا به امروز رفتاری از من رفته است که همگان شاهد آن بوده و جز احترام و ادب چیز دیگری نیافته اند.

بر خود واجب دیدم که از طریق همین یادداشت از همه ی عزیزانی که به نام بنده در وبلاگشان کامنت های موهن ثبت شده است معذرت خواهی کرده و از حسن ظنی که نسبت به من مبذول داشته اند تشکر نمایم.به امید آن که ایران عزیزمان بری از چنین مردمانی باشد.

 

                                                                                                         با احترام

                                                                                                      محسن احمدی

 

       به پرنده ای که خانه در این آشیان ندارد...

 

 ۱))

 

تنگی دارم

با دو ماهی کوچک

که دریا را فراموش کرده است

اتاقی با تخت خوابی یک نفره

که هماغوشی را فراموش کرده است

 

منتظرت هستم

پای یکی از رویاهای هر شبه ام

با تنگی در دست

و اتاقی که تخت خوابی دو نفره دارد

با پنجره ای رو به دریا.

 

                                                                                                     

                                                                    

گاهی رفتن

درخت های کنار جاده را از تو می گیرد

وقتی به انتهای جاده می رسی 

وقتی درخت ها تمام می شوند

 

آنوقت باید گوشه ای بنشینی

وبرای درخت هایی که دوستشان داشتی 

گریه کنی.

 

 

 

 

پشت آن پلک ها

درختی بود

نیمی سبز

نیمی زرد.

 

۲)

 

از بادها می هراسم

که در ناودان می پیچد

و صدای استخوان های مرا دارد

 

دلم برای باران شور می زند

برای چشم های قشنگی که داشتیم.

 

 

با سلام

 

۱)

...همین طورهاست

عمر

ساعتی که کوکش کرده اند

و روزی زنگ خواهد زد

و ما آرام خواهیم گرفت.

 

۲)

 

در خانه ختم مادر بزرگ

در آستانه

جفت جفت

آرام گرفته اند کفش ها

 

 

 

 

 

 

وصیت می کنم

استخوان هایم را به سگ ها بدهید

زنده که بودم

زوزه هایشان

دلم را به درد می آورد.