ای غرقه به خون پیرهن سبز تن دوست...

 

از آغاز این روایت در هراسم

می ترسم بگویم شهر

و روایت از اتوبوس های قدیمی پیاده شود

قدم به پارک هایی بگذارد

که علیرغم کهن سالی درختانش

روسپیان جوانی دارد

 

می ترسم بگویم

آزادی

و روایت سر از کلماتی در آورد

که واج های جویده شده ای دارند

بگویم پرواز

تفنگ ها ماشه هایشان را بچکانند

درنا ها  نیامده برگردند

و مرداب هایمان

همینطور بی مهاجر بماند

میترسم

می ترسم بگویم مرگ

و روایت به چاله ای ختم شود

که رویش مشتی خاک می پاشند.

 

                                        ۲۲/۳/۸۸