جشنواره یا پشمواره؟ مسئله این است

نقدی بر چگونگی های برگزاری یک جشنواره ادبی



 

چهارشنبه 17 مهرماه 1392 بود که اختتامیه هشتمین جشنواره شعر و استان بعد از 5 سال برگزار شد و برگزیده هایش معرفی شدند. تاکید من به «بعد از 5 سال» از دو جهت اهمیت دارد. نخست آنکه چرا در این مدت این  این جشنواره که معتبرترین جشنواره ادبی استان بود، برگزار نشد و دوم آنکه اکنون که برگزار شده، چرا اینقدر دچار ضعف ها و کاستی های فاحش شده است.

خوشبختانه من جزو برگزیده های این جشنواره بودم و این خود این نوشتار را از هرگونه شائبه ی غرض ورزی و حسادت مبرا می کند. واقعیت آن است که جشنواره شعر و داستان با آن سابقه درخشان به روز و روزگاری دچار شده است که ساده ترین و بدیهی ترین مولفه های یک جشنواره ادبی را ندارد. ممکن است مسائل و مشکلاتی که من روی آن ها انگشت خواهم گذاشت، به مذاق بعضی از داوران و برگزیدگان جشنواره خوش نیاید و ایشان بگویند برگزار شدن این جشنواره زحمات فراوانی را می طلبید. همین ابتدا بگویم که این نوشتار قصد ندارد زحمات برگزار کنندگان را زیر سوال ببرد؛ چون من معتقدم که برگزار شدن این جشنواره هرچقدر هم که ضعیف باشد، از برگزار نشدن آن بهتر است.

نخستین و مهمترین مشکلی که در جشنواره به چشم می خورد، ترکیب هیات داوران به ویژه در بخش شعر نو فارسی بود. نخست می خواهم پرسشی درباره داوری داشته باشم و که اساسن داوری یک جشنواره ادبی چه مولفه هایی باید داشته باشد و یک داور خوب کیست؟ عبدالحسین زرین کوب در پیشگفتار کتاب «نقد ادبی» خود، سنجش اثر هنری یک امر متذوقانه می داند. اما معنای این سنجش متذوقانه چیست؟ آیا هر ذوقی می تواند معیار یک سنجش محکم و مستدل باشد؟ آنچه که مسلم است اگر پاسخ این پرسش آری بود، بی تردید نمی توانستیم فاصله ای میان آثر خوب و بد متصور باشیم. پس یک سنجش متذوقانه خوب سنجشی است که سنجشگر ذوق خود را به واسطه دانش انتقادی 
پرورده باشد و سلیقه اش بی معیار نباشد. بنابراین نتیجه ای که می توان گرفت این است که یک داور خوب داوری است که سلیقه اش با معیار باشد و معیارهایش مبتنی بر دانش انتقادی. از طرف دیگر یک داوری خوب داوری است که مبتنی بر یک پیش داوری جهت دار نباشد. مثالی روشنی که می توانم بزنم و اتفاقن در نسبت با جشنواره هم بسیار صادق است این است که داور از پیش شاعر و متن او را نشناسد و یا با او رابطه مستقیم نداشته باشد.

عمده داورانی که در جشنواره هشتم انتخاب شده بودند، از استان بودند. این مسئله باعث به وجود آمدن پیوندی میان شاعر و داور می شود. علیرغم اینکه آثار به صورت بی نام به دست داور می رسد، اما همه کسانی که در هوای شعر زنجان تنفس می کنند از شعر یکدیگر که عمومن در فضای مجازی منتشر می شود یا در محافل ادبی خوانده می شود، خبر دارند و این خود باعث به وجود آمدن یک پیشداوری مستقیم نسبت به آثار می شود. این پیشداوری مستقیم در داوری آثار رسیده به جشنواره هشتم به شکل فاحشی به چشم می خورد. داوری که شاعران کارگاه شعر خود را برگزیده کرده بود و خواسته بود به تعبیر خودش به دیگران اثبات کند که کارگاه او آنقدر پربار است که شاعرانش همه جوایز جشنواره را درو می کنند.

سویه دیگر ضعف این داوران، فقر اندیشه انتقادی است. با شناخت دقیقی که از تک تک این داوران گرامی دارم، می توانم بگویم این دوستان در همه چیز متخصص هستند الا نقد ادبی، این نکته را به شهادت آثار و دیده ها و شنیده ها در این چند سال فعالیت ادبی ام می گویم و حاضرم نکته به نکته و پاره به پاره ضعف این دوستان در اندیشه انتقادی را روشن کنم. این ضعف حتی شامل اکبر اکسیر هم می شود که با یادداشت های سبک سرانه اش مطبوعات را پر کرده است.

من نمی دانم داوری که نمی تواند یک استعاره ساده را در شعر تشخیص دهد و صرفن حرف های هایدگر و... را بی آنکه فهمیده باشد؛ لق لقه زبان خود دارد؛ چگونه می تواند داور یک جشنواره ادبی باشد؟ واقعیت این است که شاعر خوب بودن الزامن به معنای منتقد و داور خوب بودن نیست. این که یک شاعر، گیرم اکبر اکسیر یا دیگری باشد؛ در عالم شعر موفق است به معنای این نیست که می تواند در داوری هم موفق باشد. در همین زنجان خودمان بارها و بارها در جلسات و محافل ادبی حرف ها و  بیاناتی را از این دوستان داور شنیده ام که جای هرگونه بحث درباره خرد انتقادی را باقی نمی گذارد. کسی که در مواجهه با این گزاره «دیوار فریاد می کشد» می گوید: «مگر دیوار فریاد می کشد؟» طبیعتن مبنای هستی شناسانه نظام تخییلی شعر را زیر سوال می برد، حال آنکه در شعر خود او و در هر شعر دیگری این نظام تخییلی را می توان سراغ جست و اساسن این امر خود یکی از مولفه های شعر بودن یک متن است. حال چنین فردی چگونه می تواند آثار ادبی را به داوری بنشیند؟

البته باید متذکر شد که تنها قسمتی از مسوولیت این ضعف ها به عوامل اجرایی برمی گردد و الباقی تقصیر مسوولین اداره ارشاد است که در همه چیز صاحب نظرند جز فرهنگ و هنر. الزاماتی که این مسوولین نابلد برای جشنواره هشتم تراشیده بودند؛ منجر به این شده بود که جشنواره دچار چنین ضعف های فاحش شود.

در یک شمای کلی می توان گفت جشنواره هشتم جشنواره ای بود که از هرلحاظ، از مجری برنامه اختتامیه گرفته تا داوری؛ شایسته اسم و رسم این جشنواره و ادبیات استان نبود. جای بسی افسوس است که جشنواره ای که حسین منزوی در آن به داوری پرداخته است، به چنین روزی بیفتد. یک مقایسه ساده بین جشنواره هفتم و هشتم می تواند بیانگر این باشد که در طول این 5 سال چه مقدار عقب نشینی کرده ایم. مجموعه این ضعف ها باعث می شود که بتوانیم بگوییم: «جشنواره یا پشمواره؟ مسئله این است».


کامنت ها:


تذکر: از دوستان و دشمنان عزیز که قصد کامنت گذاشتن دارند خواهش می کنم اندکی جرات به خرج داده و نام واقعی اشان را ضمیمه کامنت کنند. این وبلاگ و این مطلب روضه ی مش قنبر نیست که چند خانباجی حرف های خاله زنکیشان را در آن درج کنند. مسئله اصلی نقد است پس خواهشن اگر نقدی هم به دیدگاه من دارید، بزرگ و بالغ باشید و به ادبیات آدمیزاد بنویسید.


پریسا امامی: فکر می کنم شما این پست را فقط ب خاطر آن یک نفر نوشتید که ب قول شما بچه های کارگاه خودش را برگزیده کرده!!

عجیبه که فکر می کنید می تونید درباره ی همه اظهارنظر کنید.

کسی که نقدش کردید حداقل ده سال از شما بزرگتره و یعنی ده سال بیشتر از شما در عرصه ی ادبیات بوده چه خوب چه بد!

همه ی زمزمه ها رو همون روز شنیدیم که بچه های کارگاه خودش را برگزیده کرده... کسی نیست بگوید دو داور دیگر هم بودند که نه از بچه های کارگاهشان بودند نه فامیل شان بودند!

واقعا مایه ی تاسفه این فکرها از جانب شما که خودتون رو منتقد می دونید... و ب اختلافات دامن می زنید و این بزرگ ترین ضربه است ب پیکره ی ادبیات زنجان.


پاسخ:

محسن احمدی: سپاسگزارم از اینکه حداقل جسارت نوشتن نامتان را در کامنت داشتید. این مسئله که ایشان و یا هرکس دیگری ده سال از من بزرگتر است دال بر برتری و یا کهتری نیست.  این مسئله دقیقن از فقدان اندیشه انتقادی مایه می گیرد. هدف من هم نه تفرقه افکنی بلکه نقد بود. این خاصیت ذهن های کوچک اندیش است که نقد و انتقاد را تفرقه بدانند. من حتی درباره محمدرضا شفیعی کدکنی و عبدالحسین زرین کوب هم اظهار نظر می کنم. اگر کسی جسارت این را داشت که وارد عوالم هنر شود، باید پی این چیزها را به تن بمالد. من با همان فرد دوستی دیرینه ای دارم و بیرون از گود ادبیات هم رفاقتمان پابرجاست، اما نقد این چیزها را برنمی تابد.

اولن جمله مذکور من نقل از خود ایشان بود و پیامکش هم موجود است. دو دیگر آنکه تاکید من بیشتر به فقدان اندیشه انتقادی در بین داوران بود و منظورم حتی متوجه اکبر اکسیر هم بود. این فقدان به روشنی قابل اثبات است. شما و یا هرکس دیگری اگر توان و حوصله اش را داشتید وارد گفت و گو(تاکید می کنم «گفت و گو») شوید تا اثباتش کنم.



 

آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

                                                                          نیما یوشیج




در چارچوب من

طبیعت

مازوی کهن سالی است

که بر دوش ها می گردانندش


من در امتداد ایستادنم

و ساعت در من

به وقت خون مردگی است

اگر تو آن مسیر سبز را بازآمدی

با شاخه های رونده بگو

در من زمان در امتداد ایستادن است

 

وقتی مه

کرانه های تنت را

در بر می گیرد

پاره های من را اسفندها بدرقه می کنند

در من طبل ها به شیون می کوبند

در تو چوپان ها به رقص می آیند

 

اگر من آن مسیر سبز را بازآمدم

با تو خواهم گفت

کویر

در امتداد خون مردگی است.





 

 

مقالات ادبی فرهنگی من

 در

روزنوشت های محسن احمدی

 

 

 

 

سوگانه

 

 



سوگوارانه به محمد ژاله رفعتی

                                   و رویا که تعبیر شد.




گفتی درخت فد می دهد

اگر آفتاب باشد و باران و خاک

گفتم:

      (( زمین گهواره ی مردگان است))

و خندیدی

بسیار خندیدی

گفتم:

     به سلامتی درخت

و گریستیم

بسیار گریستیم


پس رویا تعبیر شد

و سرفراز

درخت را بر چارشانه ات گرفتی

در میان شیون و خیابان

و آمبولانس که شکل ماشین عروس بود

من گفتم

و گنجشک ها کل کشیدند


گفتی :

        زمین گهواره ی مردگان است

گفتم :

        درخت قد می دهد

و گریستیم

بسیار گریستیم.




 

 

مرثیه برای مرد روشن

محمد مختاری

 

 

پرچمی برافراشته

نه سبز

نه سفید

سرخ

سرخ

مثل پیراهن دریده ی تو سرخ

 

سلاحی برداشته

نه خنجر

نه تفنگ

طناب

طناب

برای گلوی آوازه خوان تو طناب.

 

 

 

 

کوچ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربت دیگر رفتن...

                                  الف.بامداد

 

 

 

روایت از پیشانی است

روزی بر گرده ی روزی

یادی بر گرده ی یادی

آهی بر گرده ی آهی

خط به خط

شیار به شیار

روایت از پیشانی است.

 

 

 

 

 بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت

هم  از   نخست  به پاییز   اقتدا  می کرد

                                                 حسین منزوی

 

 

 

 روز تولدت

درختی در باغ کاشتیم

مادرم می گفت

و در خیالش عروسی به حجله می رفت

او در آینه های غبار گرفته

ابروهایش را مرتب می کرد

و آبستن می شد

و درخت می کاشت

تا چارشانه بایستم

و زخم هایم از روزی آغاز شود

که مادرم سفید بخت شد

 

من چارفصل نبودم

زمستان بودم

مثل مادرم سفید بخت

چارشانه بودم

رعنا بودم

در آرزوی دختران گیسو کمند

و مادرم می گفت

اگر بهار بیاید

به خواستگاری خواهم رفت

و اسفند دود می کرد

 و نذر می کرد

بهار بیاید

پسرش را در آغوش بگیرد.

 

 

 

 

خطابه ی اندوه به مهربان ستودنی دکتر بهروز ژاله

 

 

 

 

نجابت تعریف مشخصی دارد

و اسب هایی که گرده های سترگ تری دارند

نجیب ترند

 

بلند شو

بایست

پیراهنت را بالا بگیر

یک

دو

سه

هفت

هشت

نه...بر کدامشان کافور بپاشم

وقتی روایت از قرار دیگری است

 

تو در تیسفون شعله ور شدی

و اعراب بر بقایای تو نماز خواندند

چنگیز تاریخ را بر استخوان های تو سوار کرد

و در قتل عام نیشابور

شهید شدی

 

تو متکثر شدی در کاشی های اصفهان

و فتح شدی با افغان ها

تو متبلور شدی

در دهان دوخته ی فرخی

در صور اسرافیل

و صدایت به چکمه های رضاخان رسید

تا از برخواستن بازماند

 

تو سال بد بودی

تو ۲۸ مرداد بودی

با اشک پوری

مرتضی کیوان

وارطان

و ((سلاخی که زار می گریست

و به قناری کوچکی

دلباخته بود))

 

تو بمباران حلبچه بودی

و از تاول هایت هنوز آب می چکد

 

تو محمد مختاری بودی

و صدایت در بیابان های دوردست گم شد

 

بلند شو

بایست

وطنت را عریان کن

و هراس مدار

از این که نجابت   روایت دیگری در تاریخ ما دارد.

 

 

 

 

چند شعر از من در وازنا

 

و یک شعر جدید:

 

نه چون درخت ها

که هرچه بزرگ تر می شوند

شناسنامه ی قطورتری دارند

شناسنامه ی من

کوچک بود و مختصر

چند رد طناب

بر گرداگرد گردنم.

 

 


     موج و مرجان در یک نگاه


دکتر مجتبی بشردوست(عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان)،((موج و مرجان))خویش را از سوی انتشارات سروش روانه ی بازار کتاب کرد.بشردوست در بخش نخست این کتاب به بررسی رویکردهای نقد ادبی در جهان جدید می پردازد و در بخش دوم نیز سرگذشت نقد ادبی در ایران را مورد واکاوی قرار می دهد.سبک نگارش او در این کتاب،همچون دیگر کتاب های او موجز،ساده و بی پیرایه است و از بازی های لفظی ادیبانه و اظهار فضل های شاعرانه تهی است.اگر بخواهیم((موج و مرجان))را با دیگر کتاب های نقد ادبی که از سوی نویسندگان ایرانی نوشته شده اند(نقد ادبی زرین کوب،شمیسا،شایگان فر و ...)مقایسه کنیم،میتوان گفت این کتاب نظریه مندترین و جامع ترین آن هاست.زیرا اولآ در کتاب های یاد شده به همه ی رویکردها پرداخته نشده است و دومآ شکل درسنامه ای بعضی از آن ها،باعث راه یافتن بسیاری از نکات ذوقی و غیر علمی شده است.توجه بشردوست بر مبنای فلسفی نقد ادبی در قرون اخیر و پرداختن به زیربنای فلسفی رویکردها از دیگر ویژگی های برجسته ی این کتاب است.اگرچه تاکید بیش از حد او به این امر در پاره ای از مواقع موجب غلطیدن بحث به مفاهیم انتزاعی و به تبع آن کاسته شدن از میزان روشنی و ایضاح سخن است. می توان گفت بشردوست با این کتاب در نقطه ی مقابل گفتمان رایج نقد ادبی در ایران قرار گرفته است.توصیف و تحلیل او از وضعیت نقد ادبی در ایران آنتی تزی است بر گفتمانی که باورش مبتنی بر وجود نقد و نظریه ی ادبی در گذشته ی ادبی ما بوده است.گروهی از منتقدان این گفتمان همچون دکتر مهدی محبتی در کتاب خویش((از معنا تا صورت))،با واکاوی متون گذشته ی فارسی و عربی،سعی در پی جویی و دستیابی به یک نظریه ی بومی در نقد ادبی بوده اند.به عقیده ی این گروه از منتقدان تولید شاهکارهای ادبی در بستر یک تمدن،بدون وجود یک نظریه ی منسجم امکان پذیر نیست.بنابراین وجود بزرگانی چون:فردوسی،مولانا،سعدی و حافظ دال بر وجود نقد و نظریه ی ادبی در ایران است.بشردوست با ایراد این نکته که تفکر انتقادی در جامعه ای رشد می کند که در آن دموکراسی و آزادی اندیشه موجود باشد وجود همیشگی استبداد در تاریخ حیات اجتماعی ایرانی را مانع از شکل گیری تفکر انتقادی در جامعه ی ما دانسته است.به عقیده ی او سایه ی سنگین ((من)) در روابط اجتماعی و تبدیل چهره ها به عناصری کاریزماتیک و مبرا از نقد،نیز از دیگر دلایل فقدان نقد و نظریه ی ادبی در گذشته ی فرهنگی ماست.بشردوست برخلاف شفیعی کدکنی در کتاب((شاعری در هجوم منتقدان))میان آفرینش ادبی و نقد ادبی پیوندی نمی بیند.به عقیده ی او آفرینش ادبی امری ناخودآگاه است،حال آن که نقد یکسره بر خودآگاهی استوار است.اگرچه دلایل وی در این زمینه قابل تامل است اما به نظر می رسد،دیالکتیک میان آفرینش و نقد هنوز موضوعی پرسش برانگیز باشد. از دیگر بخش های خواندنی این کتاب،بررسی چهره های نقد ادبی دوره ی مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ است.مولف با ذکر چهره های همچون فروقی،خانلری،زرین کوب،شفیعی کدکنی،امیرحسین آریان پور،رضا براهنی و دیگر چهره ها،به چگونگی برخورد آن ها با نظریه ها و متون ادبی می پردازد.وی افراد را در پیوند با دوره ی تاریخی خویش می سنجد از این رو نقد او به دور از غرض ورزی و نسبتآ منصفانه است.به طور کلی می توان گفت ((موج و مرجان))طرح نسبتآ خوب و اندیشیده ای است برای پی ریزی دقیق نقد ادبی،به خصوص در میان منتقدان دانشگاهی که بایستی توسط اندیشمندان و نویسندگان این عرصه ی گیری و تکمیل شود.    



 

 

  سرما اگر غلاف کند تازیانه را...

 

 

 

 

همه چیز از صدای شیونی بود

که تصویر را

در شکنجه ای عمیق

فرو میبرد

 

من

ایستاده بودم

تو

ایستاده بودی

و سرما

بر مداری در میان دست های ما می چرخید

 

همه چیز از صدای شکنجه ای بود

که تصویر را

در شیونی عمیق

فرو می برد.

 

 

 


((انسان دچار تاریخ است))

                                       نیچه






خوب نیستم

نشان به آن نشان که دری باز نیست

و گاز

نشت می کند در هوای اتاق


_ وقتی خانه ای متروک می شود

ملافه های سفید به کار می آیند

و اشباح داغدیده

در پیچ و تاب پستو ها

سوگواری می کنند _


وقتی جمعه در آسمان کش می آید

راه ها از رفتن باز می مانند

مردی نرفته می ایستد

و ملافه های سفید

به کار می آیند.






 

درد های بزرگ را باید کوتاه نوشت...

 

 

بالید

رشد کرد

شاخه ای که باید هرس می شد.

 

 

 

 

در آستانه ی سال به سال شدن و مو سفید کردن به مادرانمان به پاس مادرانگیشان...

 

 

کدام آسیاب

در چشم های من می چرخید

که موهایت اینقدر زود سفید شد

مادرم

 

هر روز صبح

بازار را با زنبیل به خانه می آوردی

خانه بوی نان می گرفت

و ما به برکت گندم ها فکرمی کردیم

بعد چشم هایت تا پیچ آخر کوچه

بدرقه مان می کرد

ـــ خدا به همراهتان

وخدا در سینه هایمان

به مدرسه می آمد

و مواظب بود تا زمین نخوریم

مبادا آزرده شوی

 

حالا چقدر بدم می آید

ازساعتی که می گذرد

از آسیابی که می چرخد

و تو را پیرتر نشان میدهد.

 

 

 

 

چند عاشقانه ی کوتاه:

 

 

۱)

 

تنت را که در آب شستی

رودخانه از مسیرش منحرف شد

 

حالا جواب درخت های این آبادی را

چه کسی می دهد

 

۲)

 

کافیست ساکش را بسته باشد

کافیست کمی دورتر شود

 

تنهایی می آید

روی شانه ات می نشیند

و کمرت را خم می کند.

 

 

 

 

 

 

 

درخت های کهن ساقه ساقه دار شدند

به  دار  کرده   بر  اینان  تن  هزاران  را...

 

 

 

تانک

تفنگ

گلوله

 

مواظب باشید

اجسام از آنچه در این شعر می بینید

به شما نزدیک ترند.

 

 

 

 

به پدرم و سینه سوخته ها

 

هنوز کسی آن بالا نشسته

که آسیاب را می چرخاند

تا فراموش کنی

روزهایی را که روی دو پا می ایستادی

 

پدر

از شانه هایت برایم بگو

از ابراهیم که تبرش را بر دوش ما گذاشته

تا به یاد بیاوریم

هنوز کسی آن بالا ها نشسته

که موهایمان را سفید می کند

 

مسافرانی که سوار کرده بودی

به انقلاب می رفتند

همانجا پیاده شان کردی

پاهایت را جا گذاشتی

و با عصا به خانه برگشتی

و آنقدر سرفه کردی

که ملافه های بیمارستان

رنگ جنگ گرفت

 

سر از سجده بردار پدرم

موهایت سفید شده

و این مسافرانی که می بینی

به انقلاب می روند

اما کسی به بهشت نمی رود.

 

 

 

 

 

 

شیخ نیستم من

چراغی به دستم نیست

سگی هستم

در خیابان ها

به دنبال تکه ای استخوان.

 

 

 

این پست را نوشتم که بگویم دکتر ژاله وبلاگش را تعطیل کرد و خاموش شد.این دو شعر تقدیم به دکتر ژاله و شانه های خمیده امان...

 

۱.

 

زندان از میله ها شروع می شود

و به میله ها ختم می شود

 

وطن از مرزها به مرزها

 

۲

 

بر سینه ام زخم های عمیقی هست

انگار کسی مرا

با زیر سیگاری

اشتباه گرفته است.

 

 

چند عاشقانه ی کوتاه

 

به همه ای که اوست...

 

۱.

 

ماهی کوچکی باشم

تورت را پهن کنی

میان دست هایت بمیرم

 

۲

 

معلوم می شود که بازگشته ای

خانه اگر پر از بوی اسفند باشد

چشم بد دور عزیزم

چقدر زیبا شده ای.

 

۳.

 

به کدام سمت رفته ای

که هر روز به خیابان  می آیم

و سراغت را از پلیس ها می گیرم؟

 

۴

 

عکست را در تمام بیلبورد ها نصب کرده اند

تابلوهای راهنمایی

مسیر خانه ی تو را نشان می دهند

 

من دیوانه شده ام

یا شهردار عاشق تو شده؟

 

 

 

 

 

سلام و سپاس از همه ی دوستانی که به رغم نامهربانی های من باز هم از این وبلاگ دیدن می کنند و مرا مدیون نظرات پر بارشان می سازند.امیدوارم که هرچه زودتر دنیای پیرامونم و به تبع آن سر پر سودایم کمی آرام تر شود تا بیشتر بتوانم مهربانی های شما دوستان خوبم را جبران کنم.امید آن که همیشه تندرست و شاد باشید.این چند شعر تقدیم به شما:

 

 

۱)

 

عروسک بزرگی هستم 

که هر روز

در مغازه های شهر

کودکان را می خندانم

 

تو چرا نمی خندی دخترم؟

 

 

۲)

 

حق با شماست

زندگی آنقدر ها هم که می گویند زیبا نیست

هر چه باشد

شما چند کفن بیشتر پوسانده اید.

 

۳)

 

شبیه مترسکی شده ام

کلاغ ها از من می ترسند

و راهشان را کج می کنند.

 

۴)

 

از آزادی که می گویم

کبوتران همسایه

ترجیح می دهند

بام خانه ام را

 

 

 

 

 

 

خسته

ساکت

فرسوده و غمگین

 

سگ های سرزمین من.

 

 

 

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این   عو عو ی   سگان   شما   نیز   بگذرد...

 

به پروفسور ثبوتی و سرو خاطره اش

 

 

 در زندان ها

در سلول های انفرادی

در بازجویی های روزانه

سا ل هاست

که فراموش کرده ام

انسانم

 

حالا شما هی بگویید

انسان اشرف مخلوقات است.

 

 

 

 

 

 

به آنکه می داند نان و نمک عبارت از چیست..

 

 

زندگی

مردان سرزمین من است

خسته و فرسوده

 

تو اما نان گرمی

یک استکان چای

بعد از کاری طولانی.

 

 

 

سلام و سپاس از همه ی کسانی که این روزها می اند و با نظراتشان بنده را مرهون لطف و محبت خویش می کنند.آمدم که بگویم با دو شعر کوتاه آمده ام.

 

 

۱)

 

سفید تو می شوی

سیاه من

 

صلح می کنیم

 

قاعده ی بازی به هم می ریزد.

 

 

۲)

 

گل ها از پاییز می ترسند

من از چمدانی که تو را می برد.