به عیدی که در راه است...

 

اتاقم بوی گند میدهد

من خسته تراز آنم که بتوانم پنجره را ببندم

ماشین تخلیه چاه

حاصل تفکرات چندین ساله ی همسایه مان را می مکد

اتاقم بوی تفکرات همسایه مان را میدهد

چند روز بیشتر به عید نماند 

دیروز در روزنامه خواندم

فردا روز درخت کاریست

گور زمستان را در باغچه ها بکنید

اما خسته تر از آنم من که حتی بتوانم بهار را باور کنم

پلک هایم را روی هم میگذارم

بینی سرخ شده ای

شیشه های آجیل فروشی را بخاری میکند

عابرها در گذرند

مادر اشک های یخ زده اش را با گوشه ی چادر رنگ رو پریده اش پاک می کند

و برای چندمین بار

کیفش را که بوی نفت نمی دهد

میگردد

 

ماشین تخلیه چاه غژغژمیکند

اتاقم بوی گند می دهد

 

دماغ کودک هنوز روی شیشه لیز می خورد

((...مادر

زنبیلمان هنوز خالیست

پس کی اسکناس هایت را رو می کنی؟))

مادر اما بغضش یخ زده

تک و توی کیفش را چنگ می زند

((مادر

کیف تو مگر بوی نفت میدهد؟

رها کن کیفت را

بگذار پسته ها بر بی چیزی ما بخندند

رها کن کیفت را...))

 

پنجره را می بندم

اتاقم هنوز بوی گند میدهد

بوی تفکرات همسایه

 

(اثر رنه ماگریت نقاش سور رئالیست بلژیکی)

 

 

 

روی پوست آفتاب ندیده ی شهر قدم میزنم

خیابان ها…کوچه ها…فاضلاب ها…

رگ و پی ام پر میشود از شعری ناخواسته

نا خواسته بالا میروم از پلی

پر میشوم       

        می ترکم

                 می پاشم

چکه

   چکه

      میریزم

           از پله ها

                    چکه

                        چکه

اما کسی که نمی فهمد

 پاشیدنم را روی ماه نصفه و نیمه

کسی که نمیفهمد

کسی که هیچ کسی را نمی شنود

 

مغزم از کار افتاده

میدانم

ریه ها خون به مغزم نمی رسانند

فندکم که روشن می شود

پیرزنی بر سیگاری بودنم لعنت می فرستد

اما من بی عار

              با سیگار

روی پوست آفتاب ندیده ی این شهر قدم میزنم

در حدقه ی همه ی چشم ها ظاهر می شوم

روی شیشه های رفلکس همه ی بانک ها دیده می شوم

خیابان ها…کوچه ها…فاضلاب ها…

حتی همین چاله ها که ماشین ها را دست می اندازند

حتی همین پیاده روها

حتی همین مانکن های مانکن توی ویترین ها

حتی تمام حتی ها

مرا به یاد شهری می اندازد

که مردمانش

قطعا نفس می کشند

البته

شاید گهگاهی

زندگی هم بکنند.