(اثر رنه ماگریت نقاش سور رئالیست بلژیکی)
روی پوست آفتاب ندیده ی شهر قدم میزنم
خیابان ها…کوچه ها…فاضلاب ها…
رگ و پی ام پر میشود از شعری ناخواسته
نا خواسته بالا میروم از پلی
پر میشوم
می ترکم
می پاشم
چکه
چکه
میریزم
از پله ها
چکه
چکه
اما کسی که نمی فهمد
پاشیدنم را روی ماه نصفه و نیمه
کسی که نمیفهمد
کسی که هیچ کسی را نمی شنود
مغزم از کار افتاده
میدانم
ریه ها خون به مغزم نمی رسانند
فندکم که روشن می شود
پیرزنی بر سیگاری بودنم لعنت می فرستد
اما من بی عار
با سیگار
روی پوست آفتاب ندیده ی این شهر قدم میزنم
در حدقه ی همه ی چشم ها ظاهر می شوم
روی شیشه های رفلکس همه ی بانک ها دیده می شوم
خیابان ها…کوچه ها…فاضلاب ها…
حتی همین چاله ها که ماشین ها را دست می اندازند
حتی همین پیاده روها
حتی همین مانکن های مانکن توی ویترین ها
حتی تمام حتی ها
مرا به یاد شهری می اندازد
که مردمانش
قطعا نفس می کشند
البته
شاید گهگاهی
زندگی هم بکنند.